4.5از 5

آخرین خنده

کتاب
دسته بندی
دی اچ لارنس
نویسنده
رایگان
خرید
    نظر شما چیست؟
    • معرفی کتاب
    • مشخصات کتاب
    ساعت کلیسا تازه نیمه شب را اعلام کرده بود. برف روی زمین نشسته بود. درباغ خانه ای باز شدو دختری با کت آبی سیر وکلاه خز با مردی که قامتی خمیده داشت وساک کوچکی بدست گرفته بود از آن خارج شدند. جاده در سراشیبی پایین تپه ای قرار داشت .آندو با دیدن نگهبانی که درگوشه ایستاده بود خیالشان راحت شد. براه افتادند مرد بافریاد به دختر گفت: بهتره مواظب راه رفتنت باشی. دختر که کم شنوا بود سعی کرد بشنود که او چی گفته وقتی مطمئن شد گفت: به من کاری نداشته باش مواظب خودت باش . درست در همین زمان مرد روی برف لغزید...